شود آیا که من آن چهره زیبات ببوسم ؟
شود آیا که من آن چهره زیبات ببوسم ؟
خرمن نور شوم تا برو بالات ببوسم؟
چنگ ناهید شوم نغمه گر بزم تو گردم؟
نفس صبح شوم زلف سمن سات ببوسم؟
عرق شرم شوم روی دلارات بپوشم؟
سرمه ناز شوم نرگس شهلات ببوسم؟
عطش مستی و وسواس گنه گردم و هر دم
با وجود تو بیامیزم و اعضات ببوسم؟
هوس عشق شوم ره به دل نرم تو یابم
خنده مهر شوم ساغر لبهات ببوسم؟
رخ خورشید فلک ذره بیقدر ببوسد
پس تو رسوا نشوی گر من رسوات ببوسم
کاشکی مست شبی در برمن بی خبر افتی
تا به کام دل آشفته سراپات ببوسم
شاعر: دکتر اسدالله مبشری
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ ساعت 9:31 توسط باران
|
قصد از نوشتن آرامش است هر چند اين گونه نوشتن تازه شروع طوفان است. طوفاني كه از دل برمي خيزد وتو را تا اوج روح بلندهستي مي برد انجايي كه تنها خود را مي بيني وخداي خودرا